رفتن به بالا
  • چهارشنبه - ۱۵ دی ۱۳۹۵ - ۲۳:۱۳
  • کد خبر : ۱۲۷۷۰
  • چاپ خبر : حکایت سپیدمویی ازسیستان که قالیچه رویاهایش را برای امرار معاش به فروش گذاشت.

حکایت سپیدمویی ازسیستان که قالیچه رویاهایش را برای امرار معاش به فروش گذاشت.

کاغذاخبار : چشم هایش حرف میزد با آدم … پیرمردی که شاهد نگاه همسرش پای بافت قالیچه هایی بود که تمامِ رویاهای زندگی شان را به هم بافته بود حالا نگاهش را نذر کرده بود تا زندگی را با فروش قالیچه هایش بگذراند. لرزش دستانش خبر از گذشتن روز و شبش با بانو پای دار […]

کاغذاخبار : چشم هایش حرف میزد با آدم …
پیرمردی که شاهد نگاه همسرش پای بافت قالیچه هایی بود که تمامِ رویاهای زندگی شان را به هم بافته بود
حالا نگاهش را نذر کرده بود تا زندگی را با فروش قالیچه هایش بگذراند.
لرزش دستانش خبر از گذشتن روز و شبش با بانو پای دار قالی را می داد
و شور و شوق همسر در ترکیب رنگ ها و اینکه زندگی را طرح بزند و حالا با فروشش شوری بر زندگی بیافریند.
حالا سوار بر قالیچه ی رویاهایش شده با غمی که در غم دست مایه ی هنرش بود اما راهی برای پرواز تا رسیدن به رویاهای زندگی جز این نبود…
هنری که هیچ قیمتی ندارد و زندگی که حالا گذارنش خیلی قیمتی شده و نگاهی دلواپس…

یادداشت: سیده ملیحه حسینی
تصویر : راضیه اکبری

اخبار مرتبط




براي ورود به کانال تلگرام کاغذاخبار کليک کنيد